تبليغاتX
سایه سرشار
























سایه سرشار

Don’t walk in front of me. Don’t walk behind me. May not lead walk beside me and be my friend

کرکره ها - افتاده اند- و- من- از- درد- می ترکم-


تمام!!!!!!!!

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت 16:3 توسط سایه سرشار

 

خارجی ـ روز ـ خیابان شهید ورزنده ( سال ۱۳۶۷)

امروز،

وقتی پامو از دانشکده بیرون گذاشتم دلم گرفت. بااینکه بار سنگین امتحانارو از رو دوشم پایین گذاشته بودم اما بار ستگین تر دلتنگی رو دلم نشست.

یه ترم خوب رو پشت سر گذاشتم.یه ترم خوب با بچه های خوب،خاطرات خوب و خوب تر از همه استادان خوب.

میخوام نام استادان این ترم رو برای ذهن کم حافظه م بنویسم که فراموش نکنم نامهایی رو که فراموش شدنی نیست.

 ۳ . ۲ . ۱. حرکت

استاد شهاب الدین عادل (مدرس اصول و مبانی تدوین):


ایشون رئیس دانشکده سینماتئاتر هستند و چند خطی دررابطه با ایشون در ویکی پدیا نقل شده که عینا می نویسم:

شهاب‌الدین عادل (زادهٔ ۲۸ شهریور ۱۳۳۳ در دزفول) عکاس، مستندساز، پژوهشگر و استاد سینما و عکاسی و عضو هیات علمی دانشکده سینما تئاتراست. عادل در شهریور ماه سال ۱۳۸۹ به سمت ریاست دانشکدهٔ سینما تئاتر انتخاب شد.

شهاب‌الدین عادل عضو انجمن عکاسان سینمای ایران و انجمن مستندسازان سینمای ایران است. او عکاس صحنهٔ فیلم‌های باشو غریبه کوچک، بازمانده، دختری با کفش‌های کتانی، شوکران و دختران خورشید بوده‌است. عادل علاوه بر داوری چند دوره جشنواره‌های سینمایی و دانشجویی؛ مدرس دروس تخصصی تاریخ تحلیلی فیلم، مستند سازی، تدوین و عکاسی در مقاطع کارشناسی و کارشناسی ارشد سینما و عکاسی نیز هست.از فعالیت‌های حرفه‌ای او در خصوص مستندسازی، می‌توان به مستند ۶ قسمتی جندی شاپور اشاره کرد.

استاد علی اکبر علیزاد (مدرس اصول و مبانی فیلمنامه نویسی ) و (مبانی هنرهای نمایشی)

حضور توو کلاساشون واقعا برام لذت بخش بود.به جز یک هفته ای که مجبور شدم به شمال سفرکنم سر تمام جلسات فیلمنامه نویسی حضور داشتم. این کارگردان خلاق تئاتری با شیوه ی خاصی که داشتن چنان ما رو درگیر نوشتن می کردن که گرسنگی رو از یاد می بردیم.(جلسات همزمان میشد با اوقات مقدس ناهار)

استاد مسعود مددی (مدرس اصول و مبانی کارگردانی)

استاد عزیز من اعتراف می کنم زمان انتخاب واحد یه تصور وحشتناکی از شما داشتم. نقاشی یک مرد عبوس و بد اخلاق رو توو ذهنم کشیده بودم.اما وقتی اولین جلسه وارد کلاس شدین نقاشی ذهنیم پاره شد چون با مرد خوش اخلاق و خنده رو مواجه شدم.

متاسفانه عکس خوبی از استاد مددی پیدا نکردم که که توو این پست قرار بدم.

استفاده از جزوه در جلسه امتحان آزاد اعلام شد چون ایشون سوالات امتحانی رو جوری طراحی کرده بودن که با تقلب نمی شد کاری از پیش برد.

استاد سفلایی (مدرس اصول ومبانی فیلمبرداری)

استادی جوان و زجرکشیده و بزرگ شده در همین  دانشکده. 

 کلا با بچه ها راه اومدن مخصوصا با اینجانب که بسیار به کلاسشون کم لطفی نمودم و یکی در میون می پیچوندمشون. و تنها امتحان بعد از قانون اساسی بود که بلا نسبت مثل ... خوندم.

 

و یادی هم بکنم از استاد دهقانی مدرس قانون اساسی (گروه معارف) که صبورانه و شجاعانه کلاس رو اداره می کردن. و در مقابل ناملایمتی ها مثل کوه ایستادند.( کلا بچه های هنر با دروس معارف مخالفن) یه جمله از ایشون از خاطرم نمی ره. که در جواب یکی از دخترانی که از مقنعه خسته شده بود دادن.

دختر(در حالی که آدامس می جود و موهای رنگ کرده اش را مرتب می کند و با پا به پای پسر بغل دستی اش می زد و با موبایلش ور می رود): خدا این نظام رو از رو زمین برداره!

استاد ( مثل کوه،صبور،مقاوم،قاطع،...) : و همین طور دشمنانشو!!

 خلاصه که دلم برای ترم چهارم تنگ میشه...

 

کات

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه یکم تیر 1390ساعت 1:45 توسط سایه سرشار|

در هر نهاد شهر قوم و خویش دارد                ده خانه ی ناچیز در تجریش دارد

با زهد و تقوی ارتباطش ای بدک نیست         یک خانه هم در انزوای کیش دارد

هرجا که برجی می شود آماده ساخت          او نیز ده واحد خرید از پیش دارد

نزدیک منبر می نشیند در مساجد               مغزی پر از افکار دور اندیش دارد

تا ملک هایش آسمانی تر بمانند                 از شش جهت بر بام آنها دیش دارد

این گرگ را از بنده بهتر می شناسید            هرچند یک عالم لباس میش دارد

با ما ندارد هیچ توفیری به ظاهر                    جز آنکه قدری اختلاف ریش دارد!

 

                                                                     " ناصر فیض " عزیز

 

نوشته شده در شنبه بیست و یکم خرداد 1390ساعت 13:6 توسط سایه سرشار|

زندگی را با تو تقسیم می کنم...

خوردن سیب ها با تو

شستن بشقاب ها با من!

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم خرداد 1390ساعت 0:15 توسط سایه سرشار|

" جواد ذوالفقاری " استاد دانشکده سینما تئاتر درگذشت...

همه منتظر ورود آقای عادل (استاد اصول تدوین) بودیم.بعد از یک ربع تاخیر وارد شدند.اما غمی از چهرشون می بارید و خبر فوت دوست قدیمیشون و استاد باتجربه ی عروسکی دانشکده رو دادن و گفتن که تشییع جنازه قراره تا یک ساعت دیگه برگذار بشه. بعد از فوت " صانع ژاله " دومین باری بود که خیلی متاثر شدم.

متن زیر در سایت دانشگاه هنر درج شده که خوندنش خالی از لطف نیست.

روز پنج شنبه تماشاگران داوران و هنرمندان شرکت کننده درفستیوال بین المللی تئاتر عروسکی امسک روسیه برای احترام به روح استاد " جواد ذوالفقاری " برخاسته و چند دقیقه سکوت کردند.

گروه نمایش " سرناد " که از دانشکده سینما و تئاتر در این فستیوال شرکت نموده(و موفق به دریافت جایزه هیئت داوران برای بهتین گروه بازی شد.) پس از اجرای نمایش خود ، این اجرا را به استاد، مرحوم جواد ذوالفقاری تقدیم نمود و حضار این جشنواره از جمله " ژاک ترودو " دبیر یونیمای جهانی و دیگر اعضای هیئت داوران با شنیدن خیر درگذشت استاد ذوالفقاری ضمن ابراز تاسف ، بپا خواسته و به روح وی با سکوت خویش و در حالی که اعضای گروه نمایش آرام اشک می ریختند ، ادای احترام کردند. در همين رابطه آقاي ترودو دبير يونيماي جهاني براي دكتر اسماعيل شفيعي عضو هيأت علمي حاضر در فستيوال امسك پيام تسليت داد. متن اين پيان در ذيل مي‌آيد:

آقای دکتر اسماعیل شفیعی عزیز
خبر درگذشت آقای جواد ذوالفقاری مرا بسیار متاثر کرد ، من این سعادت را داشتم که سال گذشته ایشان را در منزل شان ملاقات کنم. او استادی بزرگ و انسانی فرهیخته ، مهربان و جذاب بود.
از شما درخواست دارم که از طرف من و از طرف همه اعضای کمیته اجرائی یونیما ، ابراز همدردی صمیمانه مرا به همسر و پسر ایشان و نیز به تمامی اعضای یونیمای ایران و به اساتید همکار ایشان در دانشگاه انتقال دهید.
همه ی ما برای ایشان دعا می کنیم . بدون شک روح ایشان هم اکنون به آرامش ابدی رسیده است.
ژاک ترودو
دبیریونیمای جهانی
 
استاد عزیز روحتون شاد و قرین رحمت الهی!
 
 
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 7:11 توسط سایه سرشار|

امروز

 کودک سه ساله ام را به دیوار کوبید

سالهاست خانه ام

بوی خون می دهد...

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390ساعت 7:56 توسط سایه سرشار|

 

کنار میدان ایستاده ام

و به خودسوزی زنی هرزه نگاه می کنم

که تنش تمام شده...

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390ساعت 21:29 توسط سایه سرشار|

توی چشمام زل زده  بود و ازم یه کبریت می خواست.منم یه لبخند زدم و بهش یه کبریت دادم.این شروع آتشین آشنایی ما بود. از اون به بعد هروقت قرار میذاشتیم سعی می کردم کبریت یادم نره.کیف می کردم که توو چشام زل بزنه.و ازم کبریت بخواد و منم دریغ نکنم.طبق گفته ی خودش روزی یه پاکت سیگار می کشه.اون نقاشه.نقاشیاشم حرف نداره.شاید به خاطر همینه که خوبم سیگار میکشه.کلا کشیدنش خوبه.آره، اینجوری بگم بهتره...

دیروز توی پارک وقتی که داشتم سیگار روی لباشو روشن می کردم دستامو گرفت و دوباره زل زد توو چشام.سیگارو از لبش جدا کرد و دودشو توو صورت سردم فوت کردوگفت: " چشمات توو مه خیلی قشنگه!" یه لبخند مبهمی زدم و گفتم : " فقط توو مه؟ " یه پک به سیگارش زد و دستشو انداخت دور گردنم. انگار مست شده بود.سرشو به سرم چسبوند و تلاش می کرد به ته سیگارش برسه تا بازم براش کبریت بزنم. من کیف می کردم که داره به ته سیگارش می رسه. روشن کردن کبریت برای سیگارش خیلی برام لذت بخش بود . به کوچه روبه رویی اشاره کرد و گفت : " اونجا یه مغاره خفن آیس کریم هست.من تا این سیگارمو تموم می کنم برو دو تا بستنی دبش بیگیر که میچسبه توو سرما..." منم خودمو لوس کردم و گفتم : " خب بیا باهم بریم. دوست ندارم دستامو از دستات جداکنم.سیگارت داره به تهش..." پرید توی حرفامو گفت : "این یه مسابقست.من تا به ته این سیگار نرسیدم باید بری و برگردی." میدونستم حرفش یکیه. از جام پریدم و...

تا حالا با بستی ندویده بودم. نفس نفس میزدم ومیخواستم این مسابقه رو ببرم.رسیدم به ده قدمیش.سرجام یخ زدم. یکی جای من نشسته بود و داشت براش کبریت روشن می کرد. دستاشو انداخته بود دور گردنشو  دود سیگارشو توو صورت سردش فوت می کرد و می گفت : "چشمات توو مه خیلی قشنگه! " اونیم که جای من نشسته بود و خیلی هم شبیه خودم بود یه لبخند مبهمی زد و گفت : "فقط توو مه؟ " انگار هردوتاشون مست بودن.

دستام یخ زده بود و از سرم خون می چکید. زیر پام پر از سیگارای به ته نرسیده بود...

 

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389ساعت 20:5 توسط سایه سرشار|

 

چهارده روزی می شد که از اتاقش بیرون نیومده بود.زنجیر شده بود به بوم نقاشی و رنگ روغن و قلموهاش.فقط هرازگاهی صدای یه زنگوله شنیده می شد.  

مادر که عینک گرد بزرگی به چشم داشت ،  کنار شومینه نشسته بود و برای تنها دخترش که تازه پابه بیست سالگی گذاشته بود ، یه شال گردن با طرح گل های یاس می بافت.

شب بیست و هشتم ماه بود.کیک خوش رنگ و بویی که با خامه و توت فرنگی تزیین شده بود و بیست تا شمع صورتی که نوارهای نقره ای زیبایی دورش رو فرا گرفته بود، روی میز آشپزخونه خودنمایی می کرد.

مادر داشت بلند فکر می کرد و آرزوهاشو یکی یکی می ذاشت لای گره های بافتنی.

" امشب که بگذره، بدبختیمون هم گذشته.دیگه از دست این خونه ی تاریک و ترک خورده راحت می شیم. می ریم یه خونه بزرگتر پیدا می کنیم . یه خونه با سقف بلند.با حیاط بزرگ.با یه باغچه که پر از گل و درخت میوه باشه.یه مستخدم می گیریم و از دست کارهای خونه هم راحت می شیم.بهش دستور می دیم هرروز برامون کباب بره درست کنه و بهش سس مخصوص بزنه. تنها کارمون میشه خرید و گشت و گذار.حتی می تونیم سفرهای خارجی بریم... "

خودش رو از بافتنی جدا میکنه و خطاب به دخترش که چهارده روزی میشه از اتاق بیرون نیومده ، میگه: " من نشستم و با خودم حساب کردم که از پنج هزار و صدو ده روزی که با پدرت زندگی کردم ، فقط یه بار مسافرت رفتم. اونم یه ماه عسل سه روزه بود. اون روزی هم که تیر بارون شد با خودم عهد کردم که پامو از خونه بیرون نذارم. مگه اینکه خودش بیاد دنبالم ! "

صدایش را بالاتر می برد.

" اما امشب تصمیم بزرگی گرفتم دختر چشم عسلی من ! دوست دارم  روزهای باقیمانده عمرمو درکنار تو و آقای خوشبختی که قراره دستت رو توو دستش بزارم زندگی خوش و متفاوتی رو داشته باشم. پر از هیجان. پر از شادی. می شنوی عزیزم؟؟!! به سن زیادش توجه نکن ، اون یکی از بهترین وکلای شهره. "

ساعت نه شب بیست و هشتم ماه بود.

مادر که شال گردن رو تموم کرده بود ، باصدای بلند سرود تولدت مبارک رو می خوند و کیک به دست به سمت اتاق دخترش که تازه بیست سالش شده بود،می رفت.در اتاق باز بود برعکس این چهارده روز. شعله ی شمع ها اتاق رو روشن کردن و لبخند روی لب های مادر را خاموش.

تصویر نقاشی شده ی دخترش را دید. درحالیکه چند شاخه گل یاس در دست داشت و بره ای سفید روی دامن صورتی اش به خواب فرو رفته بود!

                                                        

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389ساعت 22:29 توسط سایه سرشار|

 

سه ساعتی می شد که داشت با یه مداد شمعی مشکی روی کاغذ الگوهای مادرش که برای دامن کتی جون برش خورده بود عکس یه درخت کریسمس رو می کشید. پدر طبق عادت معمول  پرده های اتاق رو پاره می کرد و مادر نیز وان حمام را می سابید.صدای شلیک گلوله از کوچه بغلی به گوش می رسید.دوره گردها می گفتند،دیروز تعدادی از اعضای باند قاچاق چیان را در میدان شهر حلق آویز کردند.چندسالی می شد که خورشید طلوع نمی کرد و مردم چهره خانواده شان را از یاد برده بودند. ماموران تیر هوایی شلیک می کردند. و تعدادی از مردم طبل سال نو می زدند. پسر بزرگ خانم پیری که در همسایگی خانه ای که مرد مشغول پاره کردن پرده های آن بود در گوشه ای از زیرزمین نشسته بود و گریه می کرد. چون ساعت هشت و هیجده دقیقه ی صبح متوجه شده بود که نامزد زیبارویش سرطان دارد و پزشکان از او قطع امید کرده اند. برف می بارید و دخترک جوانی کنار خیابان که منتهی به خانه ی پسر غمگین و پریشان می شد، ایستاده بود و گل و شکلات شادی می فروخت و با لبخند یخی و تلخ خود درشکه ها را بدرقه می کرد. دختری که آرزو داشت که باغی پر از گل داشته باشد و همسری مهربان و فرزندانی کوچک و بانمک. قطره ای اشک روی رزهای مشکی ریخت و چهره ی وحشتناک سربازی که هفته قبل به او تجاوز کرده بود را به یاد آورد.                                                                                                                                                         

صدای طبل ها اوج گرفت و سال نو آغاز شد. اتاق خانه پرده نداشت.وان حمام به خون آغشته شده بود در حالیکه پسر غمگین به درخت کریسمس مشکی رو به رویش نگاه می کرد و عکس دختر گل فروشی را می کشید که کنار خیابان یخی افتاده بود.

نوشته شده در یکشنبه سوم بهمن 1389ساعت 15:43 توسط سایه سرشار|

 

امروز سرم داشت منجر میشد. صبح زود رفتم حموم و کرم های تنم رو شستم.دندونامو یکیکی چسبوندم سر جاش. موهامو از ته زدم تا مغزم بتونه نفس بکشه. دوباره مثل هروز جورابامو لنگه به لنگه پوشیدمو صبحونه نخورده زدم بیرون. خمیازه می کشیدمو یه پسته ی دربسته مینداختم توو دهن گشادمو خرچ خرچ خوردشون می کردم.تنم می خارید. خودمو آویزون یه اتوبوووووووووووووس غرازه یا قرازه یا به قول بی سوادا قراضه کردم و در دوردست گم شدم. رفتم و رفتم تا رسیدم به یه کوفت فروشی.
(ببخشید یه چند وقتیه بی تربیت شدم.) رفتم ساندویچ فروشی و یه ساندویچ زبون توپ زدم به بدن استخونیم. زبونم خیلی دراز شده بود.به هرکسی که سر راهش سبز می شد بای بای می کرد.

گدایی که خودشو به کوری زده بود... بچه های فسقلی و کثیفی که داشتن آدامس و چسب زخم می فروختن...به موتوری هایی که از توو دهنم رد می شدن...به دخترو پسرای سوسولی که دست در دست هم داشتن  چرت و پرت می گفتن و خالی بندی می کردن... به مردای هیزی که چشاشون افتاده بود جلوی پاشون...به راننده اتوبوسی که ۲۵تومن ازم اضافه گرفت...به زنیکه گنده ای که شونه های پهنشو کوبید به بازوم...به استادی که سر کلاس داشت دندوناشو خلال می کرد...به پسر درازی که داشت سیگار می کشید و روی ناخنای دراز دوست دخترش لاک قرمز می مالید...به دوست پرحرفم که داشت مغز کرم خوردمو به جای ناهار پر از کافورش می خورد ... و

وبه خودم...خودم...خودم...

منی که مثل یه نی نی کوچولوی دماغو لخت وایستاده بودم و بقیه داشتن گلابی بهم پرت می کردن!!

تنم خونین و مالین شد.کلاس بعدازظهر و به راحتی پیچوندم تا برسم خونه زخمامو باندپیچی کنم..آویزون اتوبووووووووووس ق غ را ض ز ظ ه شدم و ...

الان میخوام بخوابم. دوباره باید کابوس ببینم...تنم بوی آشغال میده شاید به خاطر اینه که کیسه زباله کشیدم روم...دندونامو میکنم و میندازم توی یه لیوان پر از شیرتا مبادا یه وقت میون فریادای نیمه شبم قورتش بدم. خدا بابامو بیامرزه همیشه می گفت شیر کلسیم داره.واسه دندونم خوبه...

خدایا ! منو امشب به قتل برسون اگه دلت سوخت و نگهم داشتی یه میوه نرم تر بده دست بقیه مخلوقاتت تا کمتر دردم بگیره!

درد دارم...!

 

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم دی 1389ساعت 23:4 توسط سایه سرشار|

 

آلیس گای .

نخستین فیلمساز دنیا است که در اول جولای سال ۱۸۷۳در پاریس متولد شده است.( وقتی لومیرها سینما رو کشف کردن آلیس هم همراه اونا بوده.نگو نه!!) آلیس ۴۰۰فیلم را کارگردانی کرد و حدود ۱۰۰فیلم کوتاه ساخت. همچنین اولین کسی است که داستان را وارد سینما کرد. و همچنین همچنین اولین کسی است که از نمای کلورآپ استفاده کرد.و اولین زن سینماست که استودیویی متعلق به خود داشت. و اززمانی فیلم نمی سازد که شوهرش "هریت بلانش" دلباخته شخص دیگری می شود!!!

 

کاترین بیگلو.

زنی که در هشتاد و دومین دوره ی جوایز  اسکار باعث شگفتی شد.(۲۰۰۹) " مهلکه" یا "قفسه درد" او توانست از " آواتار" جیمز کامرون همسر سابقش پیش بیفتد. و بتواند عنوان تنها کارگردان زن اسکار گرفته در تاریخ جوایز اسکار را نصیب خود کند.

قبل از آن تنها او را با نام همسر قبلی کامرون می شناختند اما بعد از دریافت جایزه ی ارزشمندش توانست به عنوان یک کارگردان موفق و مستقل معرفی شود.

 

جین کمپیون


تنها زن برنده نخل طلای کن است.(۱۹۹۳معلم پیانو) او معتقد است که زنان فیلمسازان موفقی نمی شوند چون خیلی حساس اند. و اینکه ورودشان به این عرصه سخت صورت می گیرد درحالیکه نیمی از جمعیت جهان را تشکیل می دهند.

دود مقدس. ستاره درخشان. پیانو. تصویر یک بانو. و کات از کارهای این کارگردان موفق است.

 

پوران درخشنده

 

درخشنده داوری چندین جشنواره داخلی و بین‌المللی را عهده دار بوده و عضو انجمن فیلمسازان زن آمریکا ( WIF )، عضو مرکز بین‌المللی کودکان و نوجوانان ( CIFE ) و کارگردانان مستقل آمریکا ( IFP ) نیز می‌باشد.

از افتخارات اوست:

  • برنده دیپلم افتخار از اولین دوره جشنواره فیلم جیفونی ایتالیا برای فیلم "رابطه".
  • برنده لوح زرین بهترین فیلم از ششمین جشنواره فیلم فجر برای فیلم "پرنده کوچک خوشبختی" در سال ۱۳۶۶.
  • برنده دیپلم افتخار بهترین کارگردانی از ششمین جشنواره فیلم فجر برای فیلم "پرنده کوچک خوشبختی" در سال ۱۳۶۶.
  • برنده دیپلم افتخار از سومین جشنواره فیلم زنان از آرژانتین برای فیلم‌های "پرنده کوچک خوشبختی" و "زمان از دست رفته".
  • برنده مشعل طلایی از دومین جشنواره فیلم غیرمتعهدها در کره شمالی برای فیلم "پرنده کوچک خوشبختی".
  • برنده پروانه زرین بهترین کارگردانی فیلم بلند از بیست و یکمین جشنواره فیلمهای کودکان و نوجوانان

     

  • سوفیا کاپولا

    دختر فرانسیس کاپولای معروف در شصت و هفتمین دوره جشنواره ونیز جایزه شیر طلایی را دریافت کرد(برای فیلم "یک جایی" ) و هنگام دریافت جایزه اش گفت: " پدر بابت تمام چیزهایی که به من اموختی از تو ممنونم."

    خودکشی باکره ها. گمشده در ترجمه و ماری آنتوانت از کارهای اوست.

    او همچنین  برای نوشتن فیلمنامه «گمشده در ترجمه» برنده یک اسکار شده، داستان این فیلم را تا حدودی براساس تجاربی که خودش در زمان کودکی داشته، نوشته است.

    حالا تا بعد...

     


  • نوشته شده در جمعه سی ام مهر 1389ساعت 21:19 توسط سایه سرشار|

     

    آهاااااااااااااااااای ...

    به من نگاه کن. ببین چقدر بزرگ شدم. ببین...دیگه داره کم کم دستم به سقف می رسه.

     ببین...دیگه بهم نمی گن خانم کوچولو. ببین...دیگه توو دل جنگ و دعواها گوشامو نمی گیرن و دست رو چشام نمی ذارن که چیزی نشنوم و نبینم. ببین...دیگه کسی واسه گول زدن من شکلات نمی ده دستم. ببین...دیگه کسی...

    چرا اینجوری نگام میکنی؟ چرا چشمات داره شطرنجی میشه؟ بابا بی خیال. واسه چی داری غصه می خوری؟! کی گفته من فراموشت می کنم؟! هروقت که دلت خواست می شینیم و باهم خاله بازی می کنیم. عروسک بازی می کنیم. توی فنجونای پلاستیکی کوچولو آب می ریزیم و به خیال اینکه چای دم کردیم هورت می کشیمش و حال می کنیم. خودم و خودت و خدا ...!

     

    نمی دونم ...

    حس عجیبیه!!! نمی دونم...باید خوشحال باشم یا ناراحت!!! نمی دونم...دارم بزرگ میشم یا یه قدم به پیری نزدیک!!! نمی دونم...داره یه سال به سنم اضافه میشه یا یه سال از عمرم کم!!!

    بغض نکن. کی از فراموش کردن تو حرف زد؟ بابا تو تاج سر منی.خوب شد؟!

    من اگه پیر پیرم بشم و فراموشی بگیرم بازم فراموشت نمی کنم. به جون خودم و خودت و خدا...!

     

    می دونی وقتی شمع ۲۰ سالگی کیک تولدمو فوت می کردم چی توو فکرم بود؟

     می دونم می دونی ولی می خوام بگم. توو فکر اینکه تا الان کسی یا چیزی نتونسته تنهاییمو ازم بگیره. هرکسی ازکنارم رد شده یه گل توو باغچه تنهاییام کاشته و ...

    نمی گم بده. خیلی هم خوبه. خیلی خیلی خیلی هم خوبه.

    حالا یه باغ دارم پر از گل. پر از پروانه. پر از خنده های خودم و خودت و خدا ...!

     

    اینارو واست نگفتم که جلوم بشینی و زانوی غم بغل بگیری و بغض کنی.

    توو چشام نگاه کن!!! حالا یه لبخند بزن و اشکاتو پاک کن.

    آفرین . خوبه . حالا شدی یه ماه ناز.

    خانم کوچولو تولدت مبارک!

                                    از طرف خودم و خدا ...!

     

     

    نوشته شده در یکشنبه یازدهم مهر 1389ساعت 0:14 توسط سایه سرشار|

    با توجه به اینکه سینمای ما مملو از هنرمندان فوق نابغه و درجه یکه ولی ترجیح می دم برم سراغ هیچکاک انگلیسی. نه به خاطر انگلیسی بودنش.نه... .به خاطر اینکه حرفی واسه گفتن داشته باشه که حرفی واسه گفتن داشته باشم.

    اینم چند جمله خواندنی و زیبا از هیچ ... کاک :

    ـ یک فیلم خوب یعنی وقتی که پول شام/دستمزد پرستار بچه و پول بلیط ارزش پرداخت داشته باشد.

    ـ بیشتر فیلمها یک تکه از زندگی هستند و فیلمهای من یک تکه از کیک.

    ـ بازیگرها یک گله گاو هستند.

    ـ من نگفتم بازیگرها یک گله گاو هستند.من گفتم باید با آنها مثل یک گله گاو رفتار کرد.

    ـ من یک کارگردان کلیشه شده هستم.اگرسیندرلا هم بسازم تماشاگران فورا در کالسکه به دنبال یک جسد میگردند.

    ـ اگر یک فیلمی خوب است صدا می تواند قطع شودو تماشاگر هنوز حواسش کاملا به این باشد که دارد چه اتفاقی می افتد.

    ـ در یک فیلم داستانی کارگردان خداست و در یک مستند خدا کارگردان است.

    ـ سرقت ادبی یک شیوه است.

    ـ دیدن یک قتل در تلویزیون می توتند به خلاص شدن شما از شر یکی از مخالفانتان کمک کند و اگر شما هیچ مختلفی ندارید آگهی های بعد فیلم می تواند به شما کمک کند.

    ـ تلویزیون قتل را به خانه ها بازگرداند.یعنی جایی که به آن تعلق داشت.

    ـ تلویزیون مثل یک تستر است.شما دکمه اش را فشار می دهید و هربار چیزی شبیه قبل از داخلش بیرون می پرد.

    ـ هرچه تبهکار فیلم موفق تر/ فیلم موفق تر!

     

    برای همه ی سینمایی ها آرزوی موفقیت میکنم.

    سینمااااااااااایی هاااااااااااااااا روزتون خوووووووووووووووووووش....!

    نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389ساعت 18:12 توسط سایه سرشار|

    جراحت( مهدی عسگرپور) هنوز لقمه اول افطار از گلومون پایین نرفته که باید بشینیم پای زخم و جراحت شبکه سوم.امسال برخلاف سالهای پیش باسریالی جدی روبه رو هستیم که آدماش با هم شوخی ندارن و تو هم نمیتونی بهشون بخندی.این قصه قصه ی تحمله.

    به نظر من اونچه که بیشتر به چشم میخوره و قابل تحسینه متن قوی این سریاله.دیالوگهای منسجم و پخته و غیرقابل پیش بینی.وشخصیتهایی که معلومه روی آنها به خوبی فکرشده.

    علاوه بر متن قوی و کارگردانی خوب و رضایت بخش بازی خوب بازیگران این کار جلب توجه میکنه.بازی فوق العاده و تاثیرگذار امین تارخ (که بدون شک یکی از استادان بازیگری ست) ثریا قاسمی و آتنه فقیه نصیری است که هیجان کار را دوچندان کرده است.البته نباید از بازی علی عمرانی و رامین راستاد چشم پوشی کرد.

    همه این عوامل دست به دست هم می دهدکه کار مورد رضایت قرار گیرد.

    ملکوت یا آلیس در سرزمین عجایب (محمدرضا آهنج) یک ایده ی تکراری.مسئله روح و برزخ و جبران گناه.بی مناست با ماه مبارک رمضان نیست. ولی قرار هم نیست هر سال تکرار شود. ملکوت هم همانند روز حسرت..کمکم کن..آخرین گناه و ... در پی بیدار کردن مخاطبانش از خواب غفلت و انذار آنان است.که گناهانی که به راحتی مرتکب می شویم چه عذاب دردناکی را درپی دارند.

    چیزی گه بیشتر از همه در این کار منو آزار میدهد جلوه های ویژه است.زمینه ای که تلویزیون و حتی سینما در اون ضعیف عمل میکنه.جلوه های ویژه ملکوت به جای تاثیر گذاری و به اصطلاح به جای اینکه مو بر تنمان سیخ شود بیشتر باعث بازشدن نیش می شود.و گاهی هم خنده هایی که از هزار ناسزا بدتر است.

    بزرگترین اشتباه این کار انتخاب محمدرضا شریفی نیا برای نقش حاج فتاح است.شریفی نیا بیشتر در قالب کارهای کمدی و طنز ظاهر شده یا همان نصف مال من نصف مال تو!!! اما ملکوت کجا و نصف مال من نصف مال تو کجا؟!!

    نقطه مثبت کار حضور پروانه معصومی در نقش آفاق است که انتخاب شایسته و به جایی بود.کار پر از بازیگرانی است که تجربه کارهای مختلفی رو داشتن. ایرج نوذری..رضا رویگری.. فریبا متخصص.. نیما شاهرخ شاهی.. رز رضوی..و نصف مال من نصف مال تو. اما من بازی خوب زن مرحوم گودرز را به بازی همه این بازیگران باتجربه ترجیح میدهم و تاثیرگذارتر می دانم.

    گذشته از همه اینها باریکلا به رضا صادقی و صدای گرمش. و آفرین به آهنگساز این کار جناب ابطحی که باعث شدند این سریال جای آفرین و مرحبا گفتن داشته باشد!

     

    در مسیر زاینده رود ( حسن فتحی ) آخرین سریال خوبی که از فتحی دیدم مدار صفر درجه بود که نشون داد یک کارگردان موفق در زمینه ساختن سریالهای پرسروصداست.و اما حالا در مسیر زاینده رود:

    متفاوت تر از بقیه سریالهاست.بانوشته علیرضا نادری و با الهام از آیه ای از قرآن. که بر مسئله غرور و تکبر تکیه کرده است. این سریال عین زندگی است. در عین سیاهپوشی پر از رنگ و هیجان است که در بعضی مواقع احساس را قلقلک میدهد. با بازی تاثیرگذار و زیرپوستی حسین محجوب. که بعد از صاحب دلان دوباره توانست خوب بدرخشد.

    از جذابیت های کار پیوندش با فوتبال و فوتبالیست هاست که به نوعی طرفداران خاص خود را دارد. و همچنین به کارگیری لهجه شیرین اصفهانی است.دنبال کردن این سریال همسفر شدن در مسیری است که شاید برای ما تجربه ی اتفاق نیفتاده باشد.

    اشکان خطیبی در این کار متفاوت ظاهر شده و نقش یک جوان عصبی خطاکار را به خوبی ایفا میکند ولی نمیتوان او را به عنوان یک فوتبالیست قبول کرد. همچنین بهنوش طباطبایی را (که نتوانسته ارتباط خوبی با لهجه اش برقرار کند) به عنوان همسر او. در واقع شخصیت پردازی حساب شده است اما انتخاب آن در این مورد نه...

    ولی گذشته از اینها..ایده ی خوب..کارگردانی خوب و بازی های خوب است که بیننده را مجذوب و میخکوب جعبه جادو میکند.همچنین تیتراژ شروع بسیار زیبا و مجذوب کننده ی ساسان توکلی فارسانی است که هم بابت این سریال و هم جراحت به او آفرین گفت!

     

    نون و ریحون (فرزاد موتمن) محصول شبکه تهران است و تفاوت آن با سریالهای دیگر موجب شده بینندگان را تا نیمه شب منتظر بمانند تا یک فضای شاد و مفرحی را تجربه کنند.

    ماجرا ماجرای پنج دوست صمیمی و قدیمی است که به صورت شراکتی سفره خانه ای را افتتاح میکنند و در این مسیر اتفاقات تلخ و شیرینی برایشان رقم میخورد.

    تجمع بازیگران جوان و باتجربه در قالب طنز از ویژگی های این کار است و همچنین قالب روایی آن.جذاب و شاید متفاوت.آنچه که تو فکر میکنی را نشان میدهند و بعد آنچه را که حقیقی است.سریال شیرین فرزاد موتمن زنگ تفریح خوبی برای روزه داران است.

    اما چیزی را که من نمی پسندم مسائل قومی است که مطرح می شود. که شاید نه حتما با مزاج افرادی جور نیست .رسانه همانند یک مدرسه است.مدرسه ای دائمی که وظیفه اش آموزش است.تاکید بر درست ها نه بر حرف های اشتباه حتی برای شوخی و خنده.

     

    این از سریالهای ماه رمضان امسال. خیلی حرف زدم . لپ کلام رمضان امسال هیجان رمضان سالهای پیش را ندارد. مخصوصا که ماه عسل شاد فرزاد حسنی و احسان علیخانی جای خود را به ماه عسل اخباری جوهرچی داده است.

    (این یک نظر کاملا شخصی است)رتبه بندی سریالهای رمضان ۸۹.

    جراحت

    در مسیر زاینده رود

    نون و ریحون

    ملکوت

    تا نظر شما چی باشه؟؟!!!!!

    طاعات و عبادات قبول.التماس دعا!

     

    نوشته شده در شنبه ششم شهریور 1389ساعت 18:5 توسط سایه سرشار|

     

    برای اعتراف به کلیسا می روم

    و رو در روی علف های روییده بر دیوار کهنه می ایستم

    و گناهان خود را یکجا اعتراف می کنم

    بخشیده خواهم شد...به یقین.

    علف ها بی واسطه با خدا حرف می زنند...!

     

    یه مطلب بلندبالایی رو واسه این پست در نظر گرفته بودم.اما ترجیح دادم همین چند خط بالا رو بنویسم.

    به یاد حسین پناهی ُ پناه دژکوه. که ۶سال پیش در ۱۴ مرداد قلبش از روزگار خسته شد... .

    روحش سرشار نور.

    نوشته شده در شنبه شانزدهم مرداد 1389ساعت 19:24 توسط سایه سرشار|

    گرچه قهقهه ها و شیطنت بازی های تعداد اندکی از تماشاچیان در پس کله ی من نمیذاشت حواسم رو روی فیلم متمرکز کنم اما سعی کردم حواسم رو روی فیلم متمرکز کنم!

     شروع شد.(یک قهقهه ی زشت)

    با اینکه از سر تا نوک پام از عصبانیت سرخ شده بود بر شیطان رجیم لعنت فرستادم و روی صندلی وارفتم.یه چشمم رو دوختم به عکس العمل مردم و یه چشمم رو به طلا و مس...

    طلا و مس: داستان فیلم درمورد یک طلبه جوانی است که با شور و شوقی که برای کسب علم دارد برای شرکت در مباحث اخلاق استادی قدر همراه خانواده ی خود راهی تهران می شود.اما بیماری همسر او   " زهراسادات" او را از شرکت فعالانه در این جلسات منع می کند.زهرا دچار بیماری ام اس می شود." این بیماری در زنان آن هم زنان جوان شایع تر است." اینو اون خانم دکتره گفت.درواقع کانون داغ یک خانواده به نمایش درآمد که برعکس اکثر فیلمها با پیش آمدن مشکل از هم نپاشید...طلبه جوان " آقا سید " می فهمد که اخلاق فقط خواندن کتاب و جزوه نیست...باید از جفت کردن کفش ها شروع کرد.حلا مهم نیست کتاب اخلاق در بالاترین قفسه یک کتابفروشی است.جایی که دست زرافه هم بهش نمی رسه!!!!

    کارگردان: همایون اسعدیان

    نویسنده: همایون اسعدیان. حامد محمدی

    تهیه کننده: منوچهر محمدی

    بازیگران: نگار جواهریان. بهروز شعیبی. رضا رادمنش. سحر دولتشاهی. جواد عزتی. نگین عبداللهی.

    باخودم فکر کردم چی میشه که یه کارگردان از فیلمی مثل " ده رقمی " می رسه به " طلا و مس " ؟؟؟؟

     بر اساس تعریفایی که از دوستام شنیده بودم و همینطور توو مجلا ت و روزنامه ها خونده بودم به انتظار دیدن یه فیلم فوق العاده نشسته بودم.اما به نظرم زیاد هم فوق العاده نبود.تنها نقاط مثبت کار همون بازی " نگار جواهریان " و فیلمنامه خوب " همایون اسعدیان" و " حامد محمدی " بود.البته نباید از بازی " بهروز شعیبی" ساده گذشت.از سکانس های جالب توجه ریخت وپاش " زهراسادات " توو آشپزخونه بعد اوت کردن بیماریش بود. و همینطور بچه داری های " آقا سید" و از این بابت باید به کارگردان این کار تبریک گفت.حالا که تعریف کردم اجازه بدین مسخره ترین سکانس رو هم بگم.(مرگ و میر زنجیره ای در بیمارستان ارواح) سکانس هایی که مردم به پوچی اون میخندیدن.فضای یک بیمارستان درست نتونسته بود ترسیم بشه.من که نتونستم بااون ارتباط برقرار کنم.همینطور پرسنل بیمارستان.و مخصوصا مخصوصا مخصوصا خانم دکتر.که بیشتر شبیه قصاب عمل می کرد تا دکتر.و هیچ حس خوبی رو منتقل نمی کرد...در طول فیلم خیلی با خودم کلنجار رفتم که غرق داستان بشم اما نشد که نشد.مخصوصا تا بیست دقیقه اول فیلم.احساس می کردم یه چیزی کم داره و جای چیزی خالیه. ولی هرچی باشه از " ده رقمی " بهتر بود.یه درام خانوادگی که درونمایه ی مذهبی داره...بد نیست...!

    و... :

    جمله یکی از تماشاچیا بد جور رفت روو اعصابم..." دیدین گفتم چرته...کاش می رفتیم ازدواج در وقت اضافه میدیدیم!" چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟من مشکلم با ازدواج در وقت اضافه نیست مشکلم اینه که چرا مردم ما از سینما فقط انتظار فیلمهایی با این مضمون و محتوا رو دارن؟؟؟؟!!!!چرا ازدواج در وقت اضافه ها؟؟؟؟.....نمیدونم....فقط میدونم سینما داره میشه سیرک فرهنگی!!!!!!!

     

    نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم خرداد 1389ساعت 20:58 توسط سایه سرشار|

     

    هرشب کنار ماهم.. با مشتی از ستاره                اما وقتی صبح میشه.. بدبختم و آواره

    چشام پر از خون میشه.. وقتی پولی ندارم           از ترس رسوا شدن ..هرچار فصل بهارم

    توو خلوتم خنده نیست ..گریه باهام دمخوره          زندگی من شده ..سر خوردن از سرسره

    پول بعضی آدمها.. میلیارده و میلیونه                    اون وقت یکی مثل من ..توو حسرت یه خونه

    میسوزه و با ناله.. یه آشیون میسازه                   بعدش توی یه بازی ..همه چی رو میبازه

    زندگی من شده.. بردن و باختن به غم                 خیره شدن به شادی ..بوسیدن یه ماتم

     توو آتیش تنهایی.. من مثل برفا سردم                 تنم خشکیده از بس.. اسیر چوب دردم

    مردم انگشتاشون رو.. به سمت من گرفتن           تهدیدو تهمتا توو.. اشاره ها شکفتن

    یکی روو ابر میخوابه.. یکی زیر پل شب                 یکی پالتو می پوشه.. یکی میسوزه توو تب

    یکی بوی گل میده.. یکی بوی فاضلاب                  یکی شبا بیداره.. یکی روزا خوابه خواب

    یه عده آدم کشن.. باپول میشن مهربون               یکی بامدرک فوق.. میشه الاف و حیرون

    یکی با عشق درگیره.. یکی بی عشق میمیره      یکی خطانکرده.. جریمشو میگیره

    چون وقتی دزد پلیس شه..قاضیامحکوم میشن      پرده میره کنارو..تلخکا معلوم میشن

    مترسکا لو میرن.. بندبازا حیرون میشن                 نادونا آدم میشن..آدما میمون میشن

    پرستوها گم میشن.. طعمه ی مردم میشن          واسه شکار قلبا.. چاقوها گندم میشن

    من میون یه عده.. از شرخرا میگردم                    صاحب پول اربابه.. منه بی پول یه بردم

    دنیای من همینه.. با تاولا دویدن                         خون زخمو فروختن.. نوازشو خریدن

    دنیای من همینه.. مردن واسه همیشه                اعتراض یه جانی.. رو حرفای کلیشه

    من همه جا غریبه م..چون آس وپاس و لاتم          من زیر خط فقرم.. من شاکی فرداتم

    این جمله ی آخری..برعکس منکراته                    اگه تبعیض نباشه..پلان دنیا کاته

    اگه کرم توو پیله.. میشکفه انگل میشه                تبصره پر میزنه.. قانون جنگل میشه...!!!

     

                                                                                             مهناز ولی پور(سایه سرشار)

                                                                                             خرداد ۱۳۸۶

    نوشته شده در یکشنبه دوم خرداد 1389ساعت 1:37 توسط سایه سرشار|

    نگاه اول:

    باید کار کنی.اگه فقط بشینی یه جا و پا بندازی روی پا و امر و نهی کنی کلامون میره توی هم.چیه؟؟چرا اینجوری زل زدی به من؟مگه بد میگم؟؟؟؟؟(وهزارتاعلامت سوال دیگه) 

    تو فقط یه بار اضافه ای.یه معده ی اضافه.البته چه عرض کنم معده شما معده نیست  گاراژه! نه گاراژ هم جلوی معده شما لنگ میندازه.   

    تو که هنوز لال مونی گرفتی و خشکت زده؟چته؟؟؟نکنه بازم گشنته!!!!!!!!!!!

    خدایا!ما چه گناهی کردیم که باید این دیو سه سر توو قصه ی بدبختی های ما پا بزاره ...      

    دیگه نمیخوایم ببینیمت.ازاین قصه برو بیرون.

     نگاه دوم:

    عزیز دلم یه وقت تکون نخوری ها!هرکاری داری بگو برات انجام بدم.آخی!!ببین داره منو چطوری نگاه میکنه.عزیزم چشات درد نگیره اینطوری گردش کردی!!!!!(وهزار تا علامت تعجب دیگه)

    الان راحتی؟تو رو خدا اگه مشکلی داری رودرواسی نکن.به خودم بگو برات انجام بدم.خجالت نکش...بابا این که خجالت نداره.منم اگه مشکلی داشتم بهت میگم.بالاخره بنی آدم اعضای...

    چیه قربونت برم؟نکنه...نکنه کلیه هات...الان چندتان؟...بچه آب پرتقال بیار برای آقا.

    خدایا!از تو تشکر میکنیم که پای همچین فرشته ای رو به خونه ی ما باز کردی.

     

     " هیچ "

    کارگردان: " عبدالرضا کاهانی "

    فیلمنامه: " عبدالرضا کاهانی.حسین مهکام "

    تهیه کنندگان: " سلیمان علی محمد.عبدالرضا کاهانی "

    و زندگی: مهدی هاشمی. باران کوثری. پانته آ بهرام. مرضیه برومند. نگار جواهریان. نیره فراهانی. صابر ابر. مهران احمدی. احمد مهران فر.

    خلاصه: نادر سیاه دره(مهدی هاشمی)که مبتلا به بیماری پرخوری است به خواست عمه اش با زنی ازدواج میکند و وارد خانواده ی پرجمعیت آنها می شود.عمه جان(مرضیه برومند)در ابتدا برای اینکه خانواده ی عروس خانم از بیکاری نادر مطلع نشوندخودش خرجی آنها را تامین میکند.اما با ورود دامادخانواده(صابر ابر) بند آرامش پاره می شود.او از جریان بیکاری نادر باخبر شده و مانند یک گنجشک دهن لق و سیاه همه را باخبر می کند.و خانواده تصمیم می گیرند نادر را از خانه بیرون کنند چون کاری غیر از خالی کردن یخچال نمی داند...

    اما داستان به همین جا ختم نمی شود.بلکه بعد از یک اوج و فرود دوباره اوج می گیرد.نادری که از خانه بیرون انداخته شده حالا در بیمارستان بستری و مشغول کلیه سازی است.یعنی بدن او به شکلی معجزه آسا کلیه می سازد.کلیه ای که نیازمند دارد.کلیه ای که بسیار بسیار گراااااااااااان است.وحالا...

    نادر سیاه دره که حالا سفید بخت شده در کانون توجه قرار می گیرد.همه سعی دارند خود را به او نزدیک کرده و نیازهای مادیشان را برطرف کنند.ولی نادر دیگر نمی خواهد نادر قبلی برگردد.همانی که به دلیل بی پولی بیرون انداخته شد.پس باید پولدار می ماند.پس از کمک کردن دریغ میکندو...

    فرشته نجات قصه تصمیم می گیرد مثل یک دیو سه سر شکست خورده میدان را ترک کند.

    قصه ی ما به سر رسید.کلاغه به خونه ش نرسید!

     

    نوشته شده در پنجشنبه دوم اردیبهشت 1389ساعت 16:20 توسط سایه سرشار|

     

    میخواستم این مطلب رو دقیقا روز ۷ فروردین بنویسم.ولی خب کارم اینقدر زیاد بود که وقت نشد.شاید عادت کردیم وقتی عزیزی رو از دست می دیم شروع کنیم به نوشتن در موردش...

    انگار وقتی زنده است نمیشه ازش نوشت.چون زندگیش ناتمامه وجای تاریخ فوتش خالی!

    (مطمئنم...مطمئنم اگه هنوز زنده بود هم این مطلب رو می نوشتم.)

    از خسرو نوشتن سخته!(این جمله رو بعد از یک ربع خیره شدن به عکسش نوشتم...سخته...حتی سخت تر از دو ساعت روپایی زدن یا ۲۰ تا همبرگر رو یکجا خوردن...)زندگی یک هنرمند رو در چند خط نمیشه خلاصه کرد ولی ...

    تاریخ تولد: ۷ فروردین ۱۳۲۳

    تاریخ پرواز: ۲۸ تیر ۱۳۸۷

    مبدا: بیمارستان پارسیان تهران

    مقصد: فقط خدا...

    بیوگرافی تکراری از یک هنرمندی که تکرار نمی شود:

    خسرو شکیبایی (یاهمون محمود پدرومادرش)در خیابان مولوی تهران به دنیا آمد.هنوز ۱۴ سالش تمام نشده بود که پدرش را از دست داد.

    شاید جالب باشد بدانید که این بازیگر تئاتر سینما و تلویزیون در حرفه هایی مثل خیاطی  کانال سازی و اسانسورسازی کار می کرد.

    در ۱۹ سالگی برای اولین بار وارد صحنه ی تئاتر می شود.او دانش آموخته ی بازیگری از دانشگاه هنرهای زیبای دانشگاه تهران است. فعالیت هنری خود را از سال۱۳۴۲ شروع کرده و۵ سال بعد از آن وارد  حرفه ی دوبلوری می شود.او نخستین بار در سال ۱۳۵۳ در فیلم کوتاه " کتیبه " به کارگردانی فریبرز صالح مقابل دوربین رفت وبا "خط قرمز" مسعود کیمیایی وارد سینما شد.

    ولی سکوی پرتاب او ایفای نقش حمید در فیلم " هامون " داریوش مهرجویی بود. که توانست سیمرغ بلورین بهترین بازیگر مرد هشتمین جشنواره ی فیلم فجر را از ان خود کند و ۵ سال بعد همان جایزه (بهترین بازیگر مرد ) را برای فیلم " کیمیا " دریافت کرد. و سومین سیمرغ خود را هم برای بازی در نقش عادل مشرقی فیلم " سالاد فصل " گرفت.

    از افتخارات دیگر او دریافت دیپلم افتخار برای فیلم " اتوبوس شب " بود.و آخرین جایزه اش را از ششمین جشن ماهنامه ی " دنیای تصویر " برای بازی در فیلم " کاغذ بی خط " دریافت کرد.

    در دومین جشن منتقدان سینمایی یکی از برترین بازیگران سی سال سینمای پس از انقلاب را گرفت.     (۹ تیر ۱۳۸۷)

    وهمچنین برنده ی جایزه ی بهترین بازیگر مرد در جشنواره ی بین المللی فیلم پیونگ یانگ شد.

    او علاوه بر هنرنمایی خود در عرصه ی تصویر برخی سروده های فروغ فرخزاد سهراب سپهری علی صالحی و محمدرضا عبدالملکیان را به صورت دکلمه اجرا کرده بود.

     فیلم های سینمایی به جا مانده از زنده یاد شکیبایی:

    "خط قرمز" "حکم" "رئیس" (مسعود کیمیایی)   "دادشاه" (حبیب کاووش)   "لژیون" "صاعقه" (ضیاءالدین دری)   "رابطه" "عبور از غبار" (پوران درخشنده)   "شکار" (مجید جوانمرد)   "جستجو در جزیره" "صبحانه برای دو نفر" "پیشنهاد پنجاه میلیونی" (مهدی صباغزاده)   "سارا" "بانو" "میکس" "هامون" "پری" "دختردایی گمشده" (دریوش مهرجویی)   "یکبار برای همیشه" "مزاحم" (سیروس الوند)   "بلوف" (ساموئل خاچیکیان)   "کیمیا" "سرزمین خورشید" "ابلیس" (احمدرضا درویش)   "زندگی" (اصغر هاشمی)   "خواهران غریب" "اتوبوس شب" (کیومرث پوراحمد)   "چه کسی امیر را کشت؟" (مهدی کرم پور)   "دختری به نام تندر" (حمیدرضا اشتیانی پور)   "ستاره ها" "امروز نه فردا" "سالاد فصل" (فریدون جیرانی)   "دست های خالی" (ابولقاسم طالبی)   "شب" (رسول صدرعاملی)   "ترن" (امیر قویدل)   "عاشقانه" (علیرضا داوودنژاد)   "روانی" (داریوش فرهنگ)   "عشق شیشه ای" (رضا حیدر نژاد)   "ازداج صورتی" (منوچهر مصیری)   "عروسک فرنگی" (فرهاد صبا)   "جیران" (شالیزه عارف پور)   "دل شکسته" (علی رویین تن)   "پرواز را به خاطر بسپار" (حمید رخشانی)   "درد مشترک" (یاسمین ملک نصر)  سای "سایه به سایه " (علی ژکان)   "کاغذ بی خط" (ناصر تقوایی)

    فیلم های تلویزیونی:

    "سمک عیار" (محمدرضا اصلانی)   "لحظه" "خلیل ده مرده" (محمود استاد محمد)   "مدرس" (هوشنگ توکلی)   "کوچک جنگلی" (ناصر تقوایی  بهروز افخمی)   "روزی روزگاری" "تهران ۵۳" "میثاق خون" "میراث مشترک" "تفنگ سرپر" (امرالله احمدجو)   "بوی گلهای وحشی" "آواز مه" (حسینعلی لیالستانی)   "خانه سبز" "سرزمین سبز" (بیژن بیرنگ  مسعود رسام)   "کاکتوس" (محمدرضا هنرمند)   "درکنار هم" (فتحعلی اویسی)   "شیخ بهایی" (شهرام اسدی)

    وتئاتر...:

    "پنجه ی عدالت" "زیرگذر لوطی صالح" "تراژدی کسری" "هنگامه ی شیرین وصال" "بلیت تئاتر" "پنجه به دست آوردن" "صیادان" "با خشم به یاد آر" "بازرس" "سنگ و سرباز" "همه ی پسران من" "شب بیست و یکم" "بیا تا گل برافشانیم"

    خسرو شکیبایی در ساعت ۴ صبح جمعه ۲۸ تیر ماه ۱۳۸۷ در سن ۶۴ سالگی در اثر بیماری عارضه ی قلبی در گذشت ودر قطعه ی هنرمندان بهشت زهرا دفن شد.

    روحش شاد...

    نمیخواستم اینطوری غمگین تمومش کنم.پس میگم...

    خسرو شکیبایی عزیز تولد ۶۵ سالگی ات مبارک...!

    نوشته شده در شنبه چهاردهم فروردین 1389ساعت 16:6 توسط سایه سرشار|

     

    و بهار آمد و من

    با شبنم روي يك گل ياس نوشتم:

    " اي كاش!

    اين بهاري كه همه مي گويند

    بي خبر مي آمد.

    شايد آن وقت ز شوقش

    همه گل مي داديم...!!

    نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1388ساعت 17:28 توسط سایه سرشار|

    نام فیلم: " به رنگ ارغوان ".(محصول سال ۱۳۸۳ هجری خورشیدی )

    درباره کارگردان:ابراهیم حاتمی کیا.صاحب سبک ترین فیلمساز در ژانر دفاع مقدس.متولد۱۳۴۰.

    فارغ التحصیل فیلمنامه نویسی از دانشگاه هنر.

    آغاز فعالیت هنری با ساخت فیلم های کوتاه ومستند در حوزه سینمای دفاع مقدس.

    ساخت اولین اثر بلند سینمایی در سال ۱۳۶۵.هویت،فیلمی که به زعم اعتقاد بسیاری از منتقدان

    نگاه متفاوتی بود در ژانر دفاع مقدس.

    "دیده بان، مهاجر، از کرخه تا راین، خاکستر سبز، بوی پیراهن یوسف، برج مینو، آژانس شیشه ای،

    روبان قرمز، موج مرده، ارتفاع پست، به نام پدر، دعوت" و در تلویزیون "خاک سرخ و حلقه سبز "

    آثاری ساختارشکن ودر زمان خود بحث برانگیز و جنجالی.

    حتی آثاری جامعه مدارانه همچون دعوت و حلقه سبز که از سوی بسیاری از نهادها و تشکل ها

    هدف انتقادهای بسیاری قرار گرفتند امضای دیگری بود از نگاه ممتد حاتمی کیا دراین مسیر۲۳ساله.

     

    درباره فیلم: " (شفق) یکی از عوامل گروهک های سیاسی که اوائل انقلاب با به پاکردن آشوب از

    کشور گریخته است،پس از سال ها تصمیم می گیرد برای دیدن دخترش (ارغوان) که دانشجوی دانشکده

    جنگلداری است مخفیانه به ایران بازگردد.یکی از مامورین امنیتی به نام(بهزاد) به عنوان دانشجو وارد

    دانشکده شده و از تمامی امکانات مدرن امنیتی استفاده می کند تا با کنترل ارغوان،شفق را به دام

    اندازد ولی با درگیر شدن در احساسی غریب با این دختر در راه پیش گرفته خود تردید می کند و تصمیم

     می گیرد مانع کشته شدن (شفق) شود.

     

    داخل پرانتز: (فیلم با وجود داشتن پروانه نمایش ،از سوی وزارت اطلاعات متوقف می شود واین توقف

     ۵ سال به طول می انجامد، تااینکه معاونت سینمایی دولت دهم بلافاصله بعد از آغاز به کار دستور

    نمایش آن را در جشنواره بیست و هشتم فیلم فجر صادر می کند.)

     

    نوشته شده در شنبه هشتم اسفند 1388ساعت 18:26 توسط سایه سرشار|

     

    به نظر من خوشمزه ترین جایزه در جشنواره فیلم فجر بعد از بهترین فیلم جایزه بهترین

    بازیگری مرد و زنه که امسال(۱۳۸۸ هجری خورشیدی)نصیب "محسن طنابنده" و البته

    "نگار جواهریان " شد.

    حالا سوال اینجاست که انتخاب این بهترین ها عادلانه است یا نه؟اصلا یه سوال کلی تر...

    آیا انتخاب بهترین ها درتاریخ جشنواره فیلم فجر عادلانه بوده یا خیر؟

    شاید انتخاب "نگار جواهریان" به عنوان بهترین بازیگرزن دوره بیست وهشتم جشنواره

    فیلم فجر بعضی هارو دچار شوک موقت وبعد اون عصبانیت دائمی کرده باشه...

    ولی از حق نگذریم بازی خوبش در فیلم "طلا و مس" همه رو غافلگیر کرد .

    باید به هنرمندان مستعد بها داد...نمیدونم شاید عادت کردیم که همیشه سوپراستارها

    بهترین باشن!!

    بگیر بگیر سیمرغ امسال هم تموم شد.هرکی هم از این مرغ و خروس ها نصیبش شد

    نوش جووووووووووووونش...به امید بعدی ها!

    همین.

    نوشته شده در شنبه هشتم اسفند 1388ساعت 12:38 توسط سایه سرشار|

    " کمتر پیش میاد که برم سینما. " اینو یکی از دوستای عزیز و محترمم می گفت.دلیلش رو

    پرسیدم.گفت: " بابا فیلم خوب کم شده! "

    راستی فیلم خوب کم شده؟ اصلا فیلم خوب چه فیلمیه؟ چه چیزی ملاک خوب بودن رو تعیین

    می کنه؟!!.......فیلمی خوبه که اشکتو دربیاره یا اونقدر بخندونتت که از دل درد بیفتی زمین

     و... . نمی خوام درمورد فیلم خوب بنویسم حرف من یه چیز دیگه است.

    تاحالا به تبلیغاتی که درمورد فیلم های سینمایی اخیر پخش میشه دقت کردی؟؟

    تا حالا به حال وهوای فیلم های سینمایی اخیر توجه کردی؟؟

    تا حالا از خودت پرسیدی که حرف سینمای امروز چیه؟؟

    حالا دیگه سوال بسه...سبک وسیاق اکثر فیلم های سینمایی شده سرگرمی وخندوندن.با

    موضوع تکراری...بازیگرای تکراری...حتی تکیه کلام های تکراری... . نمیخوام بگم فقط باید گریه

     کنیم ولی بابا محتوا هم آخه خوب چیزیه!!هنرمند این مملکت میخواد فیلم بسازه(مثلا) ولی

     چیزی میسازه که حتی به مقدسات هم توهین میشه.حالا بگذریم ازاینکه نظام خانوادگی و

    زندگی اجتماعی و حتی حتی حتی انسان بودن هم زیر سوال میره!!

    اینجاست که میگیم روح فلان کارگردان فلان نویسنده فلان بازیگر یا فلان ... شاااااد یا اگه هستن

     دمشون گررررم که حداقل با تولید فیلم های خوبشون آبروی سینمای ایران رو حفظ کردن.

    خدایی روحشون شااااد یا همون دمشون گررررم.

     

    نوشته شده در شنبه هشتم اسفند 1388ساعت 12:7 توسط سایه سرشار|


    آخرين مطالب
    »
    » خداحافظ ترم چهار! سلام تابستون!
    » " اختلاف "
    » " عدالت "
    » " اعلامیه "
    » " بوی خون "
    » " خود سوزی "
    » " گزارش یک قتل "
    » من منهای چهارده "
    » " کریسمس مبارک "
    Design By : Pars Skin